تبليغاتX
مجله ی راه آینده - کارگران یکبار مصرف

مجله ی راه آینده

مجله ی راه آینده

  • کار بدون شناخت طبقاتی، به‏مرور زمان، محتوای انسانی، را تهی می‏کند. تسلیم‏شده را وادار می‏کند خود را بر اصول و قواعد سیستم ناهنجار انطباق دهد. در این صورت همه‏ی نسبت‏های کمی، کیفی ارزش‏های انسانی به هم می‏ریزد و از او تنها فرم و کالبدی تهی باقی می‏ماند، ابزاری حقیر، واسطه‏ای بی‏اراده برای سودجویی اربابان‏ ِسرمایه، انسان مسخ‏شده، اگر به خود بیاید، می‏بیند به یک پیچ و مهره‏ی حقیر به یک جلاد طبقه کارگر تغییر شکل داده است. چنین تیپ اجتماعی دریده‏تر از هر سرمایه‏داری و وحشیانه‏تر از فاشیستی، استثمار می‏کند و کارگران را تنها یک وسیله‏ی یک‏بار مصرف می‏بیند.

 

 

در جستجوی کار

ناصر آقاجری

 

دوران سخت و رنج بار بیکاری، بحران در مناسبات خانواده، ایجاد می‏کند. با هر اتفاق کم‏اهمیتی، بگومگو شروع، و صداها به فریاد تبدیل می‏شوند. قربانی این ناهنجاری‏های تحمیلی، کودکان و نو جوانان خانواده است. "چرا برای تو کار پیدا نمی‏شود، چرا کار قبلی را از دست دادی، تو با آقای.... چه فرقی داری، که او هرگز بیکار نمی‏شود؟! تو کی می‏خواهی از این کارهایت دست برداری، دیگر پیر شده‏ای، ولی ول کن نیستی. آخر حقوق کارگران به تو چه، کی تو را وکیل آن‏ها کرده، مگر خودشان زبان ندارند؟"

نمی‏خواستم بحث را ادامه بدهم، ولی نیش‏های او دردناک بود. با کمی عصبانیت باید به هر قیمتی، کار پیدا کنم؟ با ترشرویی سراپایم را ورانداز کرد. در حالی که گره‏های پیشانیش به هم فشرده‏تر می‏شد:" مگه تو کی هستی؟ بابات یک کارگر شرکت نفت بود. ولی خودت، یک معلم اخراجی. هر رژیمی که بیاد، تو، یک اخراجی هستی؟" در حالی که انگشت اشاره را تهدیدآمیز تکان می‏داد – ببین، هر جور که دلت می‏خواهد کارگیر بیار، ولی بیکاری، نه. در حالی که ادامه بحث داشت اشکش را سرازیر می‏کرد، با صدایی گرفته – برای خورد و خوراک، هزینه ترم دانشگاه‏ها، کتاب و دفتر و .... این‏هایی که پس‏انداخته‏یی، باید پول داشته باشی پول، پول، می‏فهمی؟" کلمه آخر را با چنان شدت و تشدیدی بیان کرد، که راهی جز از خانه بیرون رفتن برایم باقی نماند.

***

در جستجوی کار، رانندگی کامیون‏های سنگین را، تنها امکان یافتم. مدتی بود که با تریلر وایت امریکایی، امرار و معاش می‏کردم. هر روز در سفر، سفرهای بی‏پایان و خسته کننده. علاوه بر رانندگی می‏باید اکثر شاکالات فنی تریلر را به تنهایی حل کنیم. نه از پنچرگیری تا هر تعمیری که کامیون را از حرکت بازندارد. تا این‏که دوستی تلفنی به من خبر داد: در جزیره‏ای واقع در خور بوشهر کار پروژه‏ای بزرگی آغاز شده و سوپروایزر قبلی مادر تبریز اجرای آن را به عهده گرفته است. در حالی که تلفن را محکم به گوشم چسبانده بودم، موجی از شادی همه‏ی وجودم را فرا گرفت. سوپروایزر ما مانند همه‏ی سوپروایزرهای دیگر قراردادهای پنهان با پیمان‏کاران و کارفرمایان برای تثبیت حقوق و مافع فردیشان می‏بست، با این تعهد که استخدام بقیه‏ی کارگران صنعتی توسط سوپروایزر با حداقل حقوق صورت گیرد. در حقیقت همه‏ی این آقایان، با قربانی کردن کارگران به کار و سهم بیشتری می‏رسیدند. امروز هم همگی به همین گونه عمل می‏کنند. با توجه به این که از کار من در پروژه‏ی پتروشمی تبریز راضی بود، می‏دانستم بدون درنگ مرا استخدام می‏کند. فردای آن روز در بوشهر بودم. با پرس‏وجو محل رفتن به جزیره را پیدا کردم. به نگهبانی اسکله گفتم: من یکی از کارگران پیمان‏کاری آقای ... هستم. دعوت به کار شده‏ام. لطفا به ایشان اطلاع دهید. پس از ساعتی انتظار کشیدن روی اسکله‏ای بدون سایه‏بان، که فرصتی بود تا ماهی‏های زیبا و رنگارنگ آب‏های گرم را که اطراف پایه‏های اسکله درهم می‏لولیدند، تماشا کنم. اجازه‏ی ورود به جزیره صادر شد. با یک قایق ویژه و پهن که تعداد زیادی کارگر در آن جای می‏گرفت (لندگراف) از میان خور بوشهر به جزیره صنعتی ... وارد شدم. فاصله‏ تا اسکله کوتاه بود به حدی که از اسکله همه‏ی تاسیسات جزیره دیده می شد.

... با لبخند همیشگی و سبیل‏هایی که مرتب درحال جویدن یا کشیدن آن بود، از من استقبال کرد. او بهتر از هر کسی می‏دانست که افراد رانده شده‏ای چون من، برای او بیش از چند نفر کار می‏کنند. انضباط کارگاهی را می‏فهمند و تاسیسات در حال ساخت را سرمایه‏ی ملی می‏دانند. مسئولیت‏پذیرند و با شدت کار می‏کنند. پس از روبوسی و ادای تعارفات معمول، گفت برای استخدام، مدیر پروژه خودش با هر کارگری مصاحبه می‏کند. آدم جدی و سخت‏گیری است.

با هم به سوی محلی که مدیر پروژه در حال بازدید از آن بود، رفتیم. از پشت به او نزدیک می‏شدیم. از ...بلند قدتر بود و صدای بمی داشت. به سوی ما برگشت. خسرو ما را با کلی مبالغه به او معرفی کرد. در چهره‏اش حالت عجیبی می‏دیدم که آشنا به نظر‏ می‏آمد ولی نمی‏توانستم درکش کنم. پس از چند لحظه نگاهی به سوپروایزر کرد و گفت: لازم نیست ادامه بدهی. من ایشان را بیشتر از تو می‏شناسم. رو کرد به من.

-         مرا می‏شناسی

-         - نه

-         - خانه‏ی ما و خانه‏ی پدرتان در یک لین( ردیف خانه‏های کارگران شرکت نفت ) بود.

-         -من ... هستم

-         و رو به سوپروایزر

-         ایشان سال 52 دبیر من بودند.

آن موقع، او شاگرد کلاس دوم راهنمایی و 13 ساله بود. و حالا، یک مهندس و مدیر پروژه‏ای که نیمه‏دولتی است. در آن سال‏ها به خاطر دادن کتاب‏های صمد بهرنگی به او و بقیه‏ی شاگردان به وسیله‏ی ساواک دستگیر شدم. ولی دانش‏آموزان کاری غیرمنتظره را انجام دادند که ساواکی‏ها را به وحشت انداخت. آنها حلقه‏ی محاصره پاسبان‏ها و ساواکی‏ها را در اطراف درب‏های مدرسه دور زدند .کتاب‏ها را برداشته و از دیوار مدرسه فرار کرده بودند و اینک، پس از بیست سال همدیگر را در پروژه      می‏دیدیم. از یک سو خوشحال بودم از این اتفاق استثنایی از سوی دیگر بسیار متاسف. زیرا او را در جبهه‏ی مقابل خود تصور می‏کردم و در جایگاه یک تکنو‏کرات نظام. موقعیتی که هر چند صادق باشد و تلاش کند یک انسان باقی بماند، موفق نخواهد شد. چون سسیتم فراتر از فرد، او را مسخ خواهد کرد یا طرد. ساختار ضد بشری سرمایه‏داری، طی تاریخ چند صد ساله‏اش عملاً با سیستم‏های     پیچیده‏ی عیان و پنهانش، انسان‏ها را وادار به انطباق بر محتوای سود‏جویانه‏اش نموده و شیره‏ی وجودشان را بلعیده است. دانش‏آموز اسبق من نیز از این قاعده و جبر‏گریزی ندارد. در چند لحظه همه‏ی این افکار تلخ را از سر گذراندم. در زیر آفتاب داغ نیم‏روز و شرجی خفه‏کننده آن، اطرافم را فراموش کرده بودم. دانه‏های درشت عرق از همه جای بدنم جاری بود. دستی آرام به پشتم زد و بسیار مهربان و دوستانه گفت: مثل این‏که خیلی خسته‏ هستی؟ به دفترش دعوت شدم. سوپرایز، حیران از دیدار ما و دعوت مدیر پروژه به میان کارگران برگشت. کار ما ساخت یک جاکت غول‏پیکر بود که بنا به اظهارات کارفرما، بزرگ‏ترین جاکت دریایی در خلیج فارس خواهد شد. جاکت پایه‏های اصلی است که در عمق دریا نصب می‏گردد تا تاسیسات نفتی چند طبقه (دکل‏ها) روی آن مونتاژ گردند. گروه کار ما همان کارگرانی بودند که پتروشیمی تبریز سایت c  f  را تا 82 درصد ساخته و تحویل داده بودند. کارگران فنی، متحد، یک دست و پیگیر در گرفتن حقوق و مزایاشان از پیمانکاران. در روند کار مدیر پروژه، شیفته‏ی هماهنگی گروه کار و تلاش پیگیر آنها برای رسیدن به زمان‏بندی اعلام شده پروژه  شده بود. از این رو با بعضی خواست‏های کارگران هم‏گامی می‏نمود. و این بر خلاف تصورات اولیه من بود. ولی سهام‏داران اصلی صنایع ... این شیوه‏ی مدیریت را با منافع خود در تضاد می‏دیدند. پیش‏‏رفت کار برای نولیبرال‏ها الویت اصلی نبود. آن‏ها مدیریتی را قبول داشتند که نیروی کار را تحقیر و سرکوب کند و حقوق‏شان را به موقع ندهد. از این رو صبر کردند تا کار به پایان نزدیک شود آن‏گاه ضربه اصلی را بر پروژه وارد نمودند. مدیر پروژه را که مناسباتی انسانی‏تر با کارگران داشت و به کمک آن‏ها کار را طبق زمان‏بندی به پیش برده بود، خلع‏ید کردند. سیستم مدیریت با آلودگی کم را تحمل نکرد. کارامانی برای سهام‏داران دولتی مطلوب نیست. آن‏ها با خرد کردن کار و سپردن هر قسمت به یک پیمان‏کار خود را از پرداخت حق بیمه و حقوق کارگران رها می‏کنند. در عوض کار را بسیار ارزان‏تر به پیمان‏کاران کوچک واگذار می‏کنند. پیمان‏کاران هم زمان کار را بیش‏تر می‏کنند و با عدم پرداخت بیمه و حقوق و مزایای کارگران به سودی می‏رسند. در این میان وزارت کار برای حمایت از سرمایه‏گذاری بخش خصوصی، چرت می‏زنند و خمیازه می‏کشند. در واکنش به این عمل‏کرد ناهنجار گروه کار هم‏آهنگ دست از کار کشیدند و کارگاه را تعطیل نمودند.        ترفند‏های مالی مدیریت جدید هم نتوانست اتحاد کارگران را در هم بشکند. با حرکاتی سنجیده و دسته‏جمعی که نتیجه‏ی تجربیات مبارزات همین کارگران در پتروشیمی تبریز بود. در آن‏موقع توانسته بودند پس از چهار ماه تظاهرات و تحصن در تبریز حقوق‏شان را دریافت کنند. اداره‏ی کار را وادار به دخالت و گرفتن کلیه حقوق و مزایای کارگران کرد. گروه کار بار دیگر پراکنده شدند. در جست‏وجوی همیشگی کار

واقعیت‏ها سرسخت‏ند. مناسبات نولیبرالی حتا اگر در زیر ماسک الهی پنهان شود، نمی‏توانند خارج از محدوده‏ی قوانین کور و ضد بشری عمل کنند. بدین جهت تنها تکنوکرات‏هایی می‏توانند در این سیستم باقی بمانند که تن به همه‏ی ناهنجاری‏هایش بدهند.

2 سال بعد

"کار انسان را می‏سازد"

واقعیتی غیرقابل‏اجتناب. آری کار انسان را می‏سازد. او را از جانوری گردآورنده دانه‏های خوراکی به تغییردهنده‏ی طبیعت و کاشف علوم تبدیل می‏نماید. ولی تسلیم در برابر ساختار بیمار سرمایه‏داری و یا کار بدون شناخت طبقاتی، به‏مرور زمان، محتوای انسانی، را تهی می‏کند. تسلیم‏شده را وادار می‏کند خود را بر اصول و قواعد سیستم ناهنجار انطباق دهد. در این صورت همه‏ی نسبت‏های کمی، کیفی ارزش‏های انسانی به هم می‏ریزد و از او تنها فرم و کالبدی تهی باقی می‏ماند، ابزاری حقیر، واسطه‏ای بی‏اراده برای سودجویی اربابان‏ ِسرمایه، انسان مسخ‏شده، اگر به خود بیاید، می‏بیند به یک پیچ و مهره‏ی حقیر به یک جلاد طبقه کارگر تغییر شکل داده است. چنین تیپ اجتماعی دریده‏تر از هر سرمایه‏داری و وحشیانه‏تر از فاشیستی، استثمار می‏کند و کارگران را تنها یک وسیله‏ی یک‏بار مصرف می‏بیند. دوره‏ی بحرانی یک بی‏کاری دیگر را، از سر می‏گذراندم که یکی از افراد گروه کارمان تلفنی خبر داد: مدیر پروژه خلع‏ید شده، مسئولیت کار بزرگی را به‏عهده گرفته است !!! ( تضادی حیرت‏آور، دو سال قبل خلع‏ید و امروز، مسئولیتی بزرگ) چون شنیده گروه کار ما به‏صورت یک تعاونی کار پروژه‏ای در آمده، پیشنهاد داده " با تعاونی کارتان بیائید و بخشی از این کار بزرگ را، انجام دهید " همکار من می‏گفت : ما می‏توانیم موفق شویم. چون تعاونی کار هستیم. چون سود کار را به به‏طور مساوی بین همه‏ی کارگران تعاونی تقسیم می‏کنیم. حتا مهندس عضو تعاونی پس از دریافت حقوقش طبق عرف بازارِکار، ازسود همان اندازه می‏برد که یک کارگر حق برداشت دارد. از این‏رو همه با علاقه و خستگی‏ناپذیر کار خواهیم کرد و ... فردای آن روز من در بوشهر بودم. پس از سپری شدن مدت زمانی، معلوم شد مدیریت محترم اصولاً قصد ندارند به گروهِ کارِتعاونی، کار بدهد. به‏هرحال به پاس معلم اسبق، مدیر بودن، کاری در پروژه گیر آوردم. پروژه از نظر فنی و از نظر مالی و تعداد کارگران و مهندسان در آن قابل‏ِِتوجه بود. ساخت بزرگ‏ترین سکوهای دریایی، مشترک با شرکت‏های چندملیتی.

نسبت به چند سال قبل که در این جزیره کار کرده بودیم، چهره‏ی جزیره تغییرات زیادی کرده بود. اسکله بزرگی با بتن مسلح ساخته شده بود. بتن‏ریزی زیرساخت‏ها و اسکله بیش از یک‏سال کار شبانه‏روزی و بدون وقفه کارگران افغانی را درون خود متبلور داشت. تاسیسات فنی، ابزارهای مدرن و گران‏قیمت و دفتر فنی گسترده‏ای که ده‏ها مهندس زن و مرد به‏وسیله‏ی اینترنت مستقیماً با مالزی در ارتباط بودند. تا جدید‏ترین اطلاعات علمی را با سرعت در اختیار کارشناسان قرار دهند. کارشناسان انگلیسی، هندی، کره‏ای مالزی‏یایی، مرد و زن در پروژه مشغول به‏کار بودند. در این میان عده‏ای از کارگران مهاجر افغانی نیز در جزیره شاغل و سکونت داشتند. وقتی بازرسان اداره کار سروکله‏شان پیدا می‏شد کارگران افغانی را از دید آن‏ها دور می‏کردند. آن‏ها چند اتاقک بلوکی دور از تاسیسات در گوشه‏ای از جزیره برای خود ساخته بودند. بدون حداقل امکانات. در حالی‏که جزیره پر از مارهای جعفری خطرناک بود، این انسان‏های آواره‏شده مجبور بودند روی زمین با زیراندازی که تنها یک موکت درجه 3 وارفته متعفن از بوی عرق و نم دائمی شرجی بود، سرکنند. در فاصله جزومد، آن ساعاتی که آب‏های اطراف جزیره ساکن می‏شد و بادها از وزیدن باز می‏ماندند، درصد بخار آب در هوا آن‏قدر بالا می‏رفت که تنفس به‏دشواری صورت می‏گرفت و آفتاب داغ جنوب با دست و دل‏بازی گرمایش را بر سر کارگران می‏ریخت، آن‏هایی که امکانی داشتند به زیر کولر گازی می‏خزیدند. ولی کارگران می‏باید هم چنان و بدون توقف به کار ادامه دهند. تنها شب‏ها پس از 16 ساعت جان‏کندن می‏توانستند تن سوخته‏وخشک‏شده‏شان را به بادهای خنک کولر گازی بسپارند و دمی بیاسایند. ولی کارگران افغانی چنین شب‏هایی را نداشتند. آن‏ها پیش‏نهاد دادند با پول خودشان بادبزن برقی بخرند. ولی مدیر پروژه که خود در یک خانواده‏ی کارگری پرجمعیت بزرگ شده بود، به آن‏ها اجازه نمی‏داد. علتش را هرگز متوجه نشدیم.

در جزیره از قانون کار، هیچ خبری نبود. در آن سال‏ها که تازه سیاست‏های ریاکارانه سرمایه‏داری مالی (بازارسنتی ایران) برای پیوستن به تجارت جهانی عیان شده بود، تکنوکرات‏ها، کاسه‏ی داغ‏تر از آش شدند و با افزایش ساعات کار به استقبال دستورالعمل‏های بانک جهانی شتافتند. فرزندان تحصیل‏کرده‏ی طبقه‏ی کارگر، که خود با انواع محرومیت‏ها زندگی کرده و بزرگ شده بودند، در صورت نداشتن شناخت طبقاتی به ابزاری بی‏جان در جهت منافع دلالان و پیمان‏کاران تبدیل می‏شدند و بی‏شرمانه‏تر کارگران را استثمار می‏کردند. به‏هرحال مدیران پروژه ساعت کار روزانه را، برای همه‏ی کارگران و کارشناسان، 16 ساعت معین کردند. فشار سنگین کار، آب و هوای نامساعد، امکانات خدماتی بسیار ناچیز و طولانی شدن ساعات‏کار، امان همه را بریده است. اولین حرکت اعتراضی شکل گرفت. کارشناسان و تکنسین‏های ایرانی برای اعتراض به طولانی شدن ساعات روزانه کار، دسته‏جمعی به دفتر مدیر پروژه رفتند. ایشان ابتدا لیست معترضان را مطالبه کرد سپس آن‏ها را به حضور پذیرفت. در حالی‏که افراد صندلی‏های سالن بزرگ را پر می‏کردند، جناب مدیر عبوس و بی‏اعتنا لیست اسامی را مطالعه می‏کرد. چند لحظه سکوت بر سالن سایه انداخت. عالی‏جناب با خون‏سردی و اعتماد به‏نفس نگاهش را از روی لیست اسامی به روی افراد چرخاند. تنها چشم‏هایش حرکت می‏کرد صدای بم او سکوت سالن را شکست، سرد پرسید: چرا وقتِ مرا گرفتید چه می‏خواهید؟ مهندسان جوان تلاش کردند با اصول مدیریت صنعتی مدرن به حضرت اشرف بفهمانند، که طولانی شدن زمان کار تا 16 ساعت در روز باعث سیر نزولی کیفیت ِکار، خواهد داشت. دیگری گفت: کارگر بدون استراحت کافی برای کار فردا، بازده مناسب را نخواهد داشت. (تبسم تمسخرآمیز جناب مدیر، مبتکر در استثمار وحشیانه‏ی کارگران) پیش‏نهاد شد مانند کارشناسان اروپایی 2 شیفت (نوبت‏کاری) 8 ساعته ایجاد گردد. ایشان اعلام نمودند: پروژه از زمان‏بندی عقب است، و این روش کم‏هزینه‏ترین راه‏ِِحل است هر کس مخالف است خود را به کارگزینی معرفی کند. سکوتی رنج‏بار بر افراد سایه انداخت. زمانی که همه آماده خارج شدن از دفتر آقای مدیر می‏شدند، ایشان در نهایت خون‏سردی، از لیست اسامی که در دست داشت چند شماره خواند سپس اعلام نمودند: این افراد خود را به کارگزینی معرفی کنند، ما نیازی به آن‏ها نداریم. رعب ‏و وحشت اخراج از کار چهره‏ی همه‏ی مهندسان جوان و کم‏تجربه را فراگرفت. با چند قربانی، اعتراض سرکوب شد. همه‏ به سوی محل کار خود روان شدند. یکی از کارشناسان جوان در حالی‏که از شدت خشم لبانش می‏لرزید گفت: همین آقای مدیر پروژه روزی شعار "کارگران جهان متحد شوید" می‏داده و مالکان اصلی این شرکت چندملیتی نیز شعار " جامعه‏ی بی‏طبقه توحیدی و قسط اسلامی را و ..." مانند آدامس در دهان می‏جویدند. حالا هر دو به یک وحدت رسیده‏اند. استثمار وحشیانه از نوع نولیبرالیسم در جهت سیاست‏های صندوق بین‏المللی پول او درست فهمیده بود. چون مدیران ارشد این پروژه‏ی عظیم دانش‏جویان پیرو خط امام بودند. که اینک تکنوکرات‏های شرکتی نیمه‏دولتی و چند‏ملیتی شده بودند. یکی از مکانیک‏ها با اعتراض گفت: فردی که تحت‏تاثیر شرایط اختناق و سرکوب، فرو می‏پاشد و به ضد خود تبدیل می‏شود، هیچ ارتباطی با آن نهادهای اجتماعی که اتحاد کارگران جهان را شعار می‏دهند ندارند. ممکن است، این وارفتگان سیاسی در محافلی که عمل‏کردهای اقتصادی-اجتماعی محیط کارشان را نمی‏بینند، لاف و گزاف‏های انقلابی هم بزنند، ولی شخصیت آن‏ها مرده‏ای ا‏ست که در کالبدی متعفن و آلوده، به یک حیات انگلی تداوم می‏بخشد.

 با عصبانیت و نفرت

-     مرده یا زنده، او فعلاً 8 ساعت کار قانونی را به دو برابر، 16 ساعت کار رسانده، یعنی دست‏آورد یک قرن مبارزات کارگری ایران را، لگد‏مال کرده است.

-         آن کارگران، 8 ساعت کار را با مبارزات مداوم و خونین به‏دست آوردند.

-         نه با این مردم

-         همین مردم، در خزان دروغ‏های دیکتاتوری، آن مردم می‏شوند. (تاکید با اشاره‏ی دست) تو آلوده‏ای، معیارهای نو لیبرالیسم نشو.

-     آقایان توجه داشته باشید که همین، مینی‏دیکتاتور امروز، چندی پیش جزو بهترین‏های این جامعه بود. به نظر همه‏ی ماها، جذب امثال او توسط احزاب و گروه‏ها امریست کاملاً طبیعی. اگر کمی تامل کنید می‏بینید، در شرایط مبارزات علنی و بهنجار اجتماعی، انسان‏های زیادی با عشق به عدالت اجتماعی وارد مبارزات می‏شوند. ولی با سرکوب و اختناق وحشیانه، نمی‏توانند دوام بیاورند. شاید توشه‏ی ایدوئولوژی مقاومت را کسب نکرده باشند. به‏هرحال، به لاک دوره‏ی استبداد، فرو می‏روند. و راه منافع فردی را پیشه می‏کنند. چرا احزاب و سازمان‏های مبارز را، زیر سوال می‏بردید؟

-         درست است .تنها در هنجار آزادیست، که ارزش‏های انسانی بال و پر می‏گیرند.

-     آماده‏ی پراکنده شدن، بودیم که با چند مهندس هندی روبرو شدیم. خانم مهندس هندی که مربی نرم‏افزار بود، در حالی‏که روسری کوچک و خنده‏دارش، تا پشت سرش عقب رفته بود. پس از ورانداز کردن چهره‏های درهم‏ریخته ما، با تبسمی تمسخرآمیز به انگلیسی گفت:

-         مثل این‏که آقای .... حالتان را حسابی جاآورده است.

-         تو برو روسری اسلامیت را، درست کن.

-         بابت همین روسری که می‏بینی، ماهی ... دلار از دولت شما پول می‏گیرم.

با وجود 16 ساعت کار روزانه، پروژه هم‏چنان از زمان‏بندی اعلام شده عقب مانده بود. " مدیریت خلاق"(در استثمار کارگران" پیشنهاد مسابقه‏ی جوش، بین جوش‏کاران را اعلام نمودند، مسابقه‏‏ای که مسابقه‏ی مرگ نامیده می‏شد." هر جوش‏کار چنان‏چه، در روز بیش‏تر از دیگران جوش‏کاری کند. علاوه بر حقوق، هر روز 10 هزار تومان و نفر دوم 5 هزار تومان دریافت می‏کنند. در حالی‏که 80 درصد جوش‏کاران با گاز co2 و بقیه با آرگون کار می‏کردند، این رقابت، شتابی بود به‏سوی مرگ. چون آن‏ها می‏باید روزی 16 ساعت از فاصله‏ی نزدیک، در ابری از گازco2  و آرگون تنفس کنند!!! بدین‏طریق عوارض خطرناکی را برای مغز و ریه و قلب خود به ارمغان می‏آورند. بدون آن‏که از عمق این فاجعه اطلاعی داشته باشند.

بیمار شدن جوش‏کاران و پائین‏آمدن کیفیت کار، برنامه‏ی ضدانسانی مدیر محترم را به زیر سوال کشید. به‏خصوص در جوش‏هایی که می‏بایست رادیوگرافی شوند، این شیوه‏ی کار فاجعه به بار می‏آورد. عاقبت مجبور شدند به سوی برنامه‏ی دو شیفت کاری بروند. یک نوبت روزکاری 16 ساعته و بعضی روزها 12 ساعته و یک نوبت شب‏کاری 8 ساعته. من مسئول شیفت شب شدم. چون کارگران بومی شب را به خانه می‏رفتند، من پیش‏نهاد دادم کارگران افغانی به‏عنوان کارگران کمکی جوش‏کاران در شب به‏کار گرفته شوند. چون امکانی، کم‏هزینه‏تراز این پیش‏نهاد وجود نداشت، پذیرفته شد. به‏دلیل سختی کار در شب، توانستم برای کارگران افغانی علاوه بر غذا که به آن‏ها نمی‏دادند، دست‏کش و پوتین هم به‏دست آورم، مشروط بر این‏که کار با سرعت پیش برود. این زحمت‏کشانِ مهاجر سخت‏ترین و کثیف‏ترین کارهای پروژه را انجام می‏دادند. بدون دریافت هیچ خدماتی، تنها روزانه 2 هزار تومان کارمزد دریافت می‏کردند. ( سال‏های 78-79) چنان‏چه بیمار می‏شدند، مانند یک کیسه زباله از جزیره بیرون‏شان می‏انداختند. و اجازه‏ی بازگشت به جزیره را به آن‏ها نمی‏دادند. به‏دلیل نداشتن آب برای استحمام اکثر آن‏ها دچار بیماری‏های پوستی و غده‏هایی بر روی گردن و جاهای دیگر بدن‏شان بودند. با این وجود در جهنم گرم جزیره حتا یک لحظه از کارکردن نمی‏ایستادند. آن‏ها علاوه بر همه‏ی رنج‏هایی که ناشی از استثمار فرامضاعف مهاجر افغانی بودن تحمل می‏کردند در سرزمینی گرفتار آمده بودند که طبقه‏ی کارگر آن پراکنده و بدون تشکل بود، از این رو هر دلال سودجویی به خود اجازه می‏داد کارگران، به‏خصوص مهاجران را وحشیانه مورد بهره‏کشی قرار دهند. از سوی دیگر در مناسبات با هم‏وطنان خود، دچار مشکلات جدی بودند. که این معلول عقب‏مانده‏ترین سنت‏ها و باور‏های خرافی قرون وسطایی در میان این مردم بود. اختلافات قومی–دینی باعث می‏شد از هر فرصتی برای از پای درآوردن یکدیگر بهره بگیرند.در نیمه‏های یک شب گرم و شرجی که لباس‏ها از عرق و نم معلق در هوا خیس بود. یکی از افغانی‏ها مرا به کناری کشید و اعلام نمود که می‏خواهد مطلب مهمی را با من در میان بگذارد.

-         چون شما مسوول هستید و مسلمان، می‏خواهم رازی را با شما در میان بگذارم.

-         بسیار خوب بگوئید.

-         آن افغانی که اسمش نصراله است و بقیه افغان‏ها به او خیلی احترام می‏گذارند، دیدی؟ آن‏را می‏گویم

-         آری دیدم

-     او یک کمونیست کافر است. او را می‏شناسم، در جنگ با برادران جهادی فرمانده یک تانک بود. نماز خواندنش، دروغ است. اگر تنها بود ( با خشم و نفرت ) با همین دست‏هایم او را می‏کشتم.

-     بسیار خوب متشکرم از اطلاعاتی که دادی فردای آن شب بدلیل اعلام عدم رضایت من از کار این نیروی طالبانی، او را از جزیره اخراج کردند.

نصراله بسیار کار می‏کرد. دقیق بود و بسیار منظم و مورد احترام خاص هم‏وطنانش  به گونه‏ای که حتی یک سرهنگ جهادی فراری از دست طالبان، نیز احترام زیادی برای او قائل بود. ولی هنوز او را دشمن می‏دانست. نصراله به‏دلیل کار سنگین در جزیره  بیمار بود و امکان مالی برای درمان را نداشت و نه زمان آن را.

انبار شیفت شب مستقل بود و در اختیار قرارداشت. دو بند از یک سرود قدیمی را که به روی درب انبار وسائل جوشکاری از داخل نوشته بودم. چون قرار نبود کسی جز من مسئول آن باشد. فردای اخراج افغانی آدم فروش کلید درب انبار را به نصراله دادم، و به او گفتم : شما لازم نیست کار کنید. از این به بعد مسئول انبار هستید. برو به ارت برس. در حالیکه کلید را می‏گرفت با شگفتی گفت : مدیران شرکت با کار شما موافق نیستند.

-         مسئول شب من هستم، تازه کسی هم متوجه نمی‏شود.

-     در بازگشت از انبار، چشمانش می‏درخشیدند و خستگی و بیماری را فراموش کرده بود. یک شادی و نشاط چهره‏اش را حالت داده بود. وقتی قدم می‏زدم به‏طرفم آمد.

-         می‏بخشید یک سوال داشتم

-         بفرمائید.

-         چرا این مسئولیت را به من دادید؟

-         چون برادر من هم در مهاجرت است. و اسمش نصراله است.

-         با تردید نگاهم کرد.

-         آن دو بند سرود ... روی درب انبار را، شما نوشته‏اید؟

-         بله

او تحصیل کرده‏ی اتحاد جماهیر شوروی بود. چون تحت تعقیب طالبان بود، خودش را به این جزیره جهنمی رسانده بود. کار این زحمتکشان، جزیره را صنعتی کرده بود. او می‏گفت : این مدیر پروژه بیش از یک سال شبانه روزی 23 ساعت از کارگران افغانی کار می‏کشید. غذا را در حال کارکردن می‏خوردند. زیرا بتن‏ریزی با امکانات ناچیز جزیره و منطقه و زمان‏بندی تعیین شده برای پروژه، نمی‏باید متوقف گردد. تنها یک ساعت در 24 ساعت زمان استراحت داشتند. به آنها غذا نمی‏دادند. یکی از آنها نوبتی به بوشهرمی‏رفت و نان و حلوایی تهیه می‏کرد. اکثراً بیمار می‏شدند. در این صورت بدون درنگ با قایق از جزیره اخراج می‏شدند، بدون هیچ همیاری آن‏هم در آن گرما و شرجی کشنده‏ی جنوب. و همیشه چند داوطلب افغانی در اسکله‏ی سکوساز، برای کار در جزیره در لیست انتظار بودند. این کارگران مهاجر در حکم کارگران یک بار مصرف بودند برای پروژه بزرگ برادران مسخ شده‏ی خط امامی و چپ رادیکال. من تصور نمی‏کنم، نظام برده‏برداری مصر و رم باستان هم به این شدت بردگان را استثمار کرده باشند. مدیر پروژه (یکی از ده فرزند یک کارگر صنعت نفت جنوب) بابت این " مدیریت صنعتی " یک بورسیه در کره جنوبی دریافت کرد. (بخوانید، بابت مسخ شدنش و تبدیل شدن به یک جلاد طبقه کارگر)

آری کار انسان را می‏سازد. ولی کار در جهت یک زندگی انگلی، انسان را مسخ و به یک کنه‏ی ضد بشری تبدیل می‏کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:19  توسط مجله ی راه آینده  |