- کار بدون شناخت طبقاتی، بهمرور زمان، محتوای انسانی، را تهی میکند. تسلیمشده را وادار میکند خود را بر اصول و قواعد سیستم ناهنجار انطباق دهد. در این صورت همهی نسبتهای کمی، کیفی ارزشهای انسانی به هم میریزد و از او تنها فرم و کالبدی تهی باقی میماند، ابزاری حقیر، واسطهای بیاراده برای سودجویی اربابان ِسرمایه، انسان مسخشده، اگر به خود بیاید، میبیند به یک پیچ و مهرهی حقیر به یک جلاد طبقه کارگر تغییر شکل داده است. چنین تیپ اجتماعی دریدهتر از هر سرمایهداری و وحشیانهتر از فاشیستی، استثمار میکند و کارگران را تنها یک وسیلهی یکبار مصرف میبیند.
در جستجوی کار
ناصر آقاجری
دوران سخت و رنج بار بیکاری، بحران در مناسبات خانواده، ایجاد میکند. با هر اتفاق کماهمیتی، بگومگو شروع، و صداها به فریاد تبدیل میشوند. قربانی این ناهنجاریهای تحمیلی، کودکان و نو جوانان خانواده است. "چرا برای تو کار پیدا نمیشود، چرا کار قبلی را از دست دادی، تو با آقای.... چه فرقی داری، که او هرگز بیکار نمیشود؟! تو کی میخواهی از این کارهایت دست برداری، دیگر پیر شدهای، ولی ول کن نیستی. آخر حقوق کارگران به تو چه، کی تو را وکیل آنها کرده، مگر خودشان زبان ندارند؟"
نمیخواستم بحث را ادامه بدهم، ولی نیشهای او دردناک بود. با کمی عصبانیت باید به هر قیمتی، کار پیدا کنم؟ با ترشرویی سراپایم را ورانداز کرد. در حالی که گرههای پیشانیش به هم فشردهتر میشد:" مگه تو کی هستی؟ بابات یک کارگر شرکت نفت بود. ولی خودت، یک معلم اخراجی. هر رژیمی که بیاد، تو، یک اخراجی هستی؟" در حالی که انگشت اشاره را تهدیدآمیز تکان میداد – ببین، هر جور که دلت میخواهد کارگیر بیار، ولی بیکاری، نه. در حالی که ادامه بحث داشت اشکش را سرازیر میکرد، با صدایی گرفته – برای خورد و خوراک، هزینه ترم دانشگاهها، کتاب و دفتر و .... اینهایی که پسانداختهیی، باید پول داشته باشی پول، پول، میفهمی؟" کلمه آخر را با چنان شدت و تشدیدی بیان کرد، که راهی جز از خانه بیرون رفتن برایم باقی نماند.
***
در جستجوی کار، رانندگی کامیونهای سنگین را، تنها امکان یافتم. مدتی بود که با تریلر وایت امریکایی، امرار و معاش میکردم. هر روز در سفر، سفرهای بیپایان و خسته کننده. علاوه بر رانندگی میباید اکثر شاکالات فنی تریلر را به تنهایی حل کنیم. نه از پنچرگیری تا هر تعمیری که کامیون را از حرکت بازندارد. تا اینکه دوستی تلفنی به من خبر داد: در جزیرهای واقع در خور بوشهر کار پروژهای بزرگی آغاز شده و سوپروایزر قبلی مادر تبریز اجرای آن را به عهده گرفته است. در حالی که تلفن را محکم به گوشم چسبانده بودم، موجی از شادی همهی وجودم را فرا گرفت. سوپروایزر ما مانند همهی سوپروایزرهای دیگر قراردادهای پنهان با پیمانکاران و کارفرمایان برای تثبیت حقوق و مافع فردیشان میبست، با این تعهد که استخدام بقیهی کارگران صنعتی توسط سوپروایزر با حداقل حقوق صورت گیرد. در حقیقت همهی این آقایان، با قربانی کردن کارگران به کار و سهم بیشتری میرسیدند. امروز هم همگی به همین گونه عمل میکنند. با توجه به این که از کار من در پروژهی پتروشمی تبریز راضی بود، میدانستم بدون درنگ مرا استخدام میکند. فردای آن روز در بوشهر بودم. با پرسوجو محل رفتن به جزیره را پیدا کردم. به نگهبانی اسکله گفتم: من یکی از کارگران پیمانکاری آقای ... هستم. دعوت به کار شدهام. لطفا به ایشان اطلاع دهید. پس از ساعتی انتظار کشیدن روی اسکلهای بدون سایهبان، که فرصتی بود تا ماهیهای زیبا و رنگارنگ آبهای گرم را که اطراف پایههای اسکله درهم میلولیدند، تماشا کنم. اجازهی ورود به جزیره صادر شد. با یک قایق ویژه و پهن که تعداد زیادی کارگر در آن جای میگرفت (لندگراف) از میان خور بوشهر به جزیره صنعتی ... وارد شدم. فاصله تا اسکله کوتاه بود به حدی که از اسکله همهی تاسیسات جزیره دیده می شد.
... با لبخند همیشگی و سبیلهایی که مرتب درحال جویدن یا کشیدن آن بود، از من استقبال کرد. او بهتر از هر کسی میدانست که افراد رانده شدهای چون من، برای او بیش از چند نفر کار میکنند. انضباط کارگاهی را میفهمند و تاسیسات در حال ساخت را سرمایهی ملی میدانند. مسئولیتپذیرند و با شدت کار میکنند. پس از روبوسی و ادای تعارفات معمول، گفت برای استخدام، مدیر پروژه خودش با هر کارگری مصاحبه میکند. آدم جدی و سختگیری است.
با هم به سوی محلی که مدیر پروژه در حال بازدید از آن بود، رفتیم. از پشت به او نزدیک میشدیم. از ...بلند قدتر بود و صدای بمی داشت. به سوی ما برگشت. خسرو ما را با کلی مبالغه به او معرفی کرد. در چهرهاش حالت عجیبی میدیدم که آشنا به نظر میآمد ولی نمیتوانستم درکش کنم. پس از چند لحظه نگاهی به سوپروایزر کرد و گفت: لازم نیست ادامه بدهی. من ایشان را بیشتر از تو میشناسم. رو کرد به من.
- مرا میشناسی
- - نه
- - خانهی ما و خانهی پدرتان در یک لین( ردیف خانههای کارگران شرکت نفت ) بود.
- -من ... هستم
- و رو به سوپروایزر
- ایشان سال 52 دبیر من بودند.
آن موقع، او شاگرد کلاس دوم راهنمایی و 13 ساله بود. و حالا، یک مهندس و مدیر پروژهای که نیمهدولتی است. در آن سالها به خاطر دادن کتابهای صمد بهرنگی به او و بقیهی شاگردان به وسیلهی ساواک دستگیر شدم. ولی دانشآموزان کاری غیرمنتظره را انجام دادند که ساواکیها را به وحشت انداخت. آنها حلقهی محاصره پاسبانها و ساواکیها را در اطراف دربهای مدرسه دور زدند .کتابها را برداشته و از دیوار مدرسه فرار کرده بودند و اینک، پس از بیست سال همدیگر را در پروژه میدیدیم. از یک سو خوشحال بودم از این اتفاق استثنایی از سوی دیگر بسیار متاسف. زیرا او را در جبههی مقابل خود تصور میکردم و در جایگاه یک تکنوکرات نظام. موقعیتی که هر چند صادق باشد و تلاش کند یک انسان باقی بماند، موفق نخواهد شد. چون سسیتم فراتر از فرد، او را مسخ خواهد کرد یا طرد. ساختار ضد بشری سرمایهداری، طی تاریخ چند صد سالهاش عملاً با سیستمهای پیچیدهی عیان و پنهانش، انسانها را وادار به انطباق بر محتوای سودجویانهاش نموده و شیرهی وجودشان را بلعیده است. دانشآموز اسبق من نیز از این قاعده و جبرگریزی ندارد. در چند لحظه همهی این افکار تلخ را از سر گذراندم. در زیر آفتاب داغ نیمروز و شرجی خفهکننده آن، اطرافم را فراموش کرده بودم. دانههای درشت عرق از همه جای بدنم جاری بود. دستی آرام به پشتم زد و بسیار مهربان و دوستانه گفت: مثل اینکه خیلی خسته هستی؟ به دفترش دعوت شدم. سوپرایز، حیران از دیدار ما و دعوت مدیر پروژه به میان کارگران برگشت. کار ما ساخت یک جاکت غولپیکر بود که بنا به اظهارات کارفرما، بزرگترین جاکت دریایی در خلیج فارس خواهد شد. جاکت پایههای اصلی است که در عمق دریا نصب میگردد تا تاسیسات نفتی چند طبقه (دکلها) روی آن مونتاژ گردند. گروه کار ما همان کارگرانی بودند که پتروشیمی تبریز سایت c f را تا 82 درصد ساخته و تحویل داده بودند. کارگران فنی، متحد، یک دست و پیگیر در گرفتن حقوق و مزایاشان از پیمانکاران. در روند کار مدیر پروژه، شیفتهی هماهنگی گروه کار و تلاش پیگیر آنها برای رسیدن به زمانبندی اعلام شده پروژه شده بود. از این رو با بعضی خواستهای کارگران همگامی مینمود. و این بر خلاف تصورات اولیه من بود. ولی سهامداران اصلی صنایع ... این شیوهی مدیریت را با منافع خود در تضاد میدیدند. پیشرفت کار برای نولیبرالها الویت اصلی نبود. آنها مدیریتی را قبول داشتند که نیروی کار را تحقیر و سرکوب کند و حقوقشان را به موقع ندهد. از این رو صبر کردند تا کار به پایان نزدیک شود آنگاه ضربه اصلی را بر پروژه وارد نمودند. مدیر پروژه را که مناسباتی انسانیتر با کارگران داشت و به کمک آنها کار را طبق زمانبندی به پیش برده بود، خلعید کردند. سیستم مدیریت با آلودگی کم را تحمل نکرد. کارامانی برای سهامداران دولتی مطلوب نیست. آنها با خرد کردن کار و سپردن هر قسمت به یک پیمانکار خود را از پرداخت حق بیمه و حقوق کارگران رها میکنند. در عوض کار را بسیار ارزانتر به پیمانکاران کوچک واگذار میکنند. پیمانکاران هم زمان کار را بیشتر میکنند و با عدم پرداخت بیمه و حقوق و مزایای کارگران به سودی میرسند. در این میان وزارت کار برای حمایت از سرمایهگذاری بخش خصوصی، چرت میزنند و خمیازه میکشند. در واکنش به این عملکرد ناهنجار گروه کار همآهنگ دست از کار کشیدند و کارگاه را تعطیل نمودند. ترفندهای مالی مدیریت جدید هم نتوانست اتحاد کارگران را در هم بشکند. با حرکاتی سنجیده و دستهجمعی که نتیجهی تجربیات مبارزات همین کارگران در پتروشیمی تبریز بود. در آنموقع توانسته بودند پس از چهار ماه تظاهرات و تحصن در تبریز حقوقشان را دریافت کنند. ادارهی کار را وادار به دخالت و گرفتن کلیه حقوق و مزایای کارگران کرد. گروه کار بار دیگر پراکنده شدند. در جستوجوی همیشگی کار
واقعیتها سرسختند. مناسبات نولیبرالی حتا اگر در زیر ماسک الهی پنهان شود، نمیتوانند خارج از محدودهی قوانین کور و ضد بشری عمل کنند. بدین جهت تنها تکنوکراتهایی میتوانند در این سیستم باقی بمانند که تن به همهی ناهنجاریهایش بدهند.
2 سال بعد
"کار انسان را میسازد"
واقعیتی غیرقابلاجتناب. آری کار انسان را میسازد. او را از جانوری گردآورنده دانههای خوراکی به تغییردهندهی طبیعت و کاشف علوم تبدیل مینماید. ولی تسلیم در برابر ساختار بیمار سرمایهداری و یا کار بدون شناخت طبقاتی، بهمرور زمان، محتوای انسانی، را تهی میکند. تسلیمشده را وادار میکند خود را بر اصول و قواعد سیستم ناهنجار انطباق دهد. در این صورت همهی نسبتهای کمی، کیفی ارزشهای انسانی به هم میریزد و از او تنها فرم و کالبدی تهی باقی میماند، ابزاری حقیر، واسطهای بیاراده برای سودجویی اربابان ِسرمایه، انسان مسخشده، اگر به خود بیاید، میبیند به یک پیچ و مهرهی حقیر به یک جلاد طبقه کارگر تغییر شکل داده است. چنین تیپ اجتماعی دریدهتر از هر سرمایهداری و وحشیانهتر از فاشیستی، استثمار میکند و کارگران را تنها یک وسیلهی یکبار مصرف میبیند. دورهی بحرانی یک بیکاری دیگر را، از سر میگذراندم که یکی از افراد گروه کارمان تلفنی خبر داد: مدیر پروژه خلعید شده، مسئولیت کار بزرگی را بهعهده گرفته است !!! ( تضادی حیرتآور، دو سال قبل خلعید و امروز، مسئولیتی بزرگ) چون شنیده گروه کار ما بهصورت یک تعاونی کار پروژهای در آمده، پیشنهاد داده " با تعاونی کارتان بیائید و بخشی از این کار بزرگ را، انجام دهید " همکار من میگفت : ما میتوانیم موفق شویم. چون تعاونی کار هستیم. چون سود کار را به بهطور مساوی بین همهی کارگران تعاونی تقسیم میکنیم. حتا مهندس عضو تعاونی پس از دریافت حقوقش طبق عرف بازارِکار، ازسود همان اندازه میبرد که یک کارگر حق برداشت دارد. از اینرو همه با علاقه و خستگیناپذیر کار خواهیم کرد و ... فردای آن روز من در بوشهر بودم. پس از سپری شدن مدت زمانی، معلوم شد مدیریت محترم اصولاً قصد ندارند به گروهِ کارِتعاونی، کار بدهد. بههرحال به پاس معلم اسبق، مدیر بودن، کاری در پروژه گیر آوردم. پروژه از نظر فنی و از نظر مالی و تعداد کارگران و مهندسان در آن قابلِِتوجه بود. ساخت بزرگترین سکوهای دریایی، مشترک با شرکتهای چندملیتی.
نسبت به چند سال قبل که در این جزیره کار کرده بودیم، چهرهی جزیره تغییرات زیادی کرده بود. اسکله بزرگی با بتن مسلح ساخته شده بود. بتنریزی زیرساختها و اسکله بیش از یکسال کار شبانهروزی و بدون وقفه کارگران افغانی را درون خود متبلور داشت. تاسیسات فنی، ابزارهای مدرن و گرانقیمت و دفتر فنی گستردهای که دهها مهندس زن و مرد بهوسیلهی اینترنت مستقیماً با مالزی در ارتباط بودند. تا جدیدترین اطلاعات علمی را با سرعت در اختیار کارشناسان قرار دهند. کارشناسان انگلیسی، هندی، کرهای مالزییایی، مرد و زن در پروژه مشغول بهکار بودند. در این میان عدهای از کارگران مهاجر افغانی نیز در جزیره شاغل و سکونت داشتند. وقتی بازرسان اداره کار سروکلهشان پیدا میشد کارگران افغانی را از دید آنها دور میکردند. آنها چند اتاقک بلوکی دور از تاسیسات در گوشهای از جزیره برای خود ساخته بودند. بدون حداقل امکانات. در حالیکه جزیره پر از مارهای جعفری خطرناک بود، این انسانهای آوارهشده مجبور بودند روی زمین با زیراندازی که تنها یک موکت درجه 3 وارفته متعفن از بوی عرق و نم دائمی شرجی بود، سرکنند. در فاصله جزومد، آن ساعاتی که آبهای اطراف جزیره ساکن میشد و بادها از وزیدن باز میماندند، درصد بخار آب در هوا آنقدر بالا میرفت که تنفس بهدشواری صورت میگرفت و آفتاب داغ جنوب با دست و دلبازی گرمایش را بر سر کارگران میریخت، آنهایی که امکانی داشتند به زیر کولر گازی میخزیدند. ولی کارگران میباید هم چنان و بدون توقف به کار ادامه دهند. تنها شبها پس از 16 ساعت جانکندن میتوانستند تن سوختهوخشکشدهشان را به بادهای خنک کولر گازی بسپارند و دمی بیاسایند. ولی کارگران افغانی چنین شبهایی را نداشتند. آنها پیشنهاد دادند با پول خودشان بادبزن برقی بخرند. ولی مدیر پروژه که خود در یک خانوادهی کارگری پرجمعیت بزرگ شده بود، به آنها اجازه نمیداد. علتش را هرگز متوجه نشدیم.
در جزیره از قانون کار، هیچ خبری نبود. در آن سالها که تازه سیاستهای ریاکارانه سرمایهداری مالی (بازارسنتی ایران) برای پیوستن به تجارت جهانی عیان شده بود، تکنوکراتها، کاسهی داغتر از آش شدند و با افزایش ساعات کار به استقبال دستورالعملهای بانک جهانی شتافتند. فرزندان تحصیلکردهی طبقهی کارگر، که خود با انواع محرومیتها زندگی کرده و بزرگ شده بودند، در صورت نداشتن شناخت طبقاتی به ابزاری بیجان در جهت منافع دلالان و پیمانکاران تبدیل میشدند و بیشرمانهتر کارگران را استثمار میکردند. بههرحال مدیران پروژه ساعت کار روزانه را، برای همهی کارگران و کارشناسان، 16 ساعت معین کردند. فشار سنگین کار، آب و هوای نامساعد، امکانات خدماتی بسیار ناچیز و طولانی شدن ساعاتکار، امان همه را بریده است. اولین حرکت اعتراضی شکل گرفت. کارشناسان و تکنسینهای ایرانی برای اعتراض به طولانی شدن ساعات روزانه کار، دستهجمعی به دفتر مدیر پروژه رفتند. ایشان ابتدا لیست معترضان را مطالبه کرد سپس آنها را به حضور پذیرفت. در حالیکه افراد صندلیهای سالن بزرگ را پر میکردند، جناب مدیر عبوس و بیاعتنا لیست اسامی را مطالعه میکرد. چند لحظه سکوت بر سالن سایه انداخت. عالیجناب با خونسردی و اعتماد بهنفس نگاهش را از روی لیست اسامی به روی افراد چرخاند. تنها چشمهایش حرکت میکرد صدای بم او سکوت سالن را شکست، سرد پرسید: چرا وقتِ مرا گرفتید چه میخواهید؟ مهندسان جوان تلاش کردند با اصول مدیریت صنعتی مدرن به حضرت اشرف بفهمانند، که طولانی شدن زمان کار تا 16 ساعت در روز باعث سیر نزولی کیفیت ِکار، خواهد داشت. دیگری گفت: کارگر بدون استراحت کافی برای کار فردا، بازده مناسب را نخواهد داشت. (تبسم تمسخرآمیز جناب مدیر، مبتکر در استثمار وحشیانهی کارگران) پیشنهاد شد مانند کارشناسان اروپایی 2 شیفت (نوبتکاری) 8 ساعته ایجاد گردد. ایشان اعلام نمودند: پروژه از زمانبندی عقب است، و این روش کمهزینهترین راهِِحل است هر کس مخالف است خود را به کارگزینی معرفی کند. سکوتی رنجبار بر افراد سایه انداخت. زمانی که همه آماده خارج شدن از دفتر آقای مدیر میشدند، ایشان در نهایت خونسردی، از لیست اسامی که در دست داشت چند شماره خواند سپس اعلام نمودند: این افراد خود را به کارگزینی معرفی کنند، ما نیازی به آنها نداریم. رعب و وحشت اخراج از کار چهرهی همهی مهندسان جوان و کمتجربه را فراگرفت. با چند قربانی، اعتراض سرکوب شد. همه به سوی محل کار خود روان شدند. یکی از کارشناسان جوان در حالیکه از شدت خشم لبانش میلرزید گفت: همین آقای مدیر پروژه روزی شعار "کارگران جهان متحد شوید" میداده و مالکان اصلی این شرکت چندملیتی نیز شعار " جامعهی بیطبقه توحیدی و قسط اسلامی را و ..." مانند آدامس در دهان میجویدند. حالا هر دو به یک وحدت رسیدهاند. استثمار وحشیانه از نوع نولیبرالیسم در جهت سیاستهای صندوق بینالمللی پول او درست فهمیده بود. چون مدیران ارشد این پروژهی عظیم دانشجویان پیرو خط امام بودند. که اینک تکنوکراتهای شرکتی نیمهدولتی و چندملیتی شده بودند. یکی از مکانیکها با اعتراض گفت: فردی که تحتتاثیر شرایط اختناق و سرکوب، فرو میپاشد و به ضد خود تبدیل میشود، هیچ ارتباطی با آن نهادهای اجتماعی که اتحاد کارگران جهان را شعار میدهند ندارند. ممکن است، این وارفتگان سیاسی در محافلی که عملکردهای اقتصادی-اجتماعی محیط کارشان را نمیبینند، لاف و گزافهای انقلابی هم بزنند، ولی شخصیت آنها مردهای است که در کالبدی متعفن و آلوده، به یک حیات انگلی تداوم میبخشد.
با عصبانیت و نفرت
- مرده یا زنده، او فعلاً 8 ساعت کار قانونی را به دو برابر، 16 ساعت کار رسانده، یعنی دستآورد یک قرن مبارزات کارگری ایران را، لگدمال کرده است.
- آن کارگران، 8 ساعت کار را با مبارزات مداوم و خونین بهدست آوردند.
- نه با این مردم
- همین مردم، در خزان دروغهای دیکتاتوری، آن مردم میشوند. (تاکید با اشارهی دست) تو آلودهای، معیارهای نو لیبرالیسم نشو.
- آقایان توجه داشته باشید که همین، مینیدیکتاتور امروز، چندی پیش جزو بهترینهای این جامعه بود. به نظر همهی ماها، جذب امثال او توسط احزاب و گروهها امریست کاملاً طبیعی. اگر کمی تامل کنید میبینید، در شرایط مبارزات علنی و بهنجار اجتماعی، انسانهای زیادی با عشق به عدالت اجتماعی وارد مبارزات میشوند. ولی با سرکوب و اختناق وحشیانه، نمیتوانند دوام بیاورند. شاید توشهی ایدوئولوژی مقاومت را کسب نکرده باشند. بههرحال، به لاک دورهی استبداد، فرو میروند. و راه منافع فردی را پیشه میکنند. چرا احزاب و سازمانهای مبارز را، زیر سوال میبردید؟
- درست است .تنها در هنجار آزادیست، که ارزشهای انسانی بال و پر میگیرند.
- آمادهی پراکنده شدن، بودیم که با چند مهندس هندی روبرو شدیم. خانم مهندس هندی که مربی نرمافزار بود، در حالیکه روسری کوچک و خندهدارش، تا پشت سرش عقب رفته بود. پس از ورانداز کردن چهرههای درهمریخته ما، با تبسمی تمسخرآمیز به انگلیسی گفت:
- مثل اینکه آقای .... حالتان را حسابی جاآورده است.
- تو برو روسری اسلامیت را، درست کن.
- بابت همین روسری که میبینی، ماهی ... دلار از دولت شما پول میگیرم.
با وجود 16 ساعت کار روزانه، پروژه همچنان از زمانبندی اعلام شده عقب مانده بود. " مدیریت خلاق"(در استثمار کارگران" پیشنهاد مسابقهی جوش، بین جوشکاران را اعلام نمودند، مسابقهای که مسابقهی مرگ نامیده میشد." هر جوشکار چنانچه، در روز بیشتر از دیگران جوشکاری کند. علاوه بر حقوق، هر روز 10 هزار تومان و نفر دوم 5 هزار تومان دریافت میکنند. در حالیکه 80 درصد جوشکاران با گاز co2 و بقیه با آرگون کار میکردند، این رقابت، شتابی بود بهسوی مرگ. چون آنها میباید روزی 16 ساعت از فاصلهی نزدیک، در ابری از گازco2 و آرگون تنفس کنند!!! بدینطریق عوارض خطرناکی را برای مغز و ریه و قلب خود به ارمغان میآورند. بدون آنکه از عمق این فاجعه اطلاعی داشته باشند.
بیمار شدن جوشکاران و پائینآمدن کیفیت کار، برنامهی ضدانسانی مدیر محترم را به زیر سوال کشید. بهخصوص در جوشهایی که میبایست رادیوگرافی شوند، این شیوهی کار فاجعه به بار میآورد. عاقبت مجبور شدند به سوی برنامهی دو شیفت کاری بروند. یک نوبت روزکاری 16 ساعته و بعضی روزها 12 ساعته و یک نوبت شبکاری 8 ساعته. من مسئول شیفت شب شدم. چون کارگران بومی شب را به خانه میرفتند، من پیشنهاد دادم کارگران افغانی بهعنوان کارگران کمکی جوشکاران در شب بهکار گرفته شوند. چون امکانی، کمهزینهتراز این پیشنهاد وجود نداشت، پذیرفته شد. بهدلیل سختی کار در شب، توانستم برای کارگران افغانی علاوه بر غذا که به آنها نمیدادند، دستکش و پوتین هم بهدست آورم، مشروط بر اینکه کار با سرعت پیش برود. این زحمتکشانِ مهاجر سختترین و کثیفترین کارهای پروژه را انجام میدادند. بدون دریافت هیچ خدماتی، تنها روزانه 2 هزار تومان کارمزد دریافت میکردند. ( سالهای 78-79) چنانچه بیمار میشدند، مانند یک کیسه زباله از جزیره بیرونشان میانداختند. و اجازهی بازگشت به جزیره را به آنها نمیدادند. بهدلیل نداشتن آب برای استحمام اکثر آنها دچار بیماریهای پوستی و غدههایی بر روی گردن و جاهای دیگر بدنشان بودند. با این وجود در جهنم گرم جزیره حتا یک لحظه از کارکردن نمیایستادند. آنها علاوه بر همهی رنجهایی که ناشی از استثمار فرامضاعف مهاجر افغانی بودن تحمل میکردند در سرزمینی گرفتار آمده بودند که طبقهی کارگر آن پراکنده و بدون تشکل بود، از این رو هر دلال سودجویی به خود اجازه میداد کارگران، بهخصوص مهاجران را وحشیانه مورد بهرهکشی قرار دهند. از سوی دیگر در مناسبات با هموطنان خود، دچار مشکلات جدی بودند. که این معلول عقبماندهترین سنتها و باورهای خرافی قرون وسطایی در میان این مردم بود. اختلافات قومی–دینی باعث میشد از هر فرصتی برای از پای درآوردن یکدیگر بهره بگیرند.در نیمههای یک شب گرم و شرجی که لباسها از عرق و نم معلق در هوا خیس بود. یکی از افغانیها مرا به کناری کشید و اعلام نمود که میخواهد مطلب مهمی را با من در میان بگذارد.
- چون شما مسوول هستید و مسلمان، میخواهم رازی را با شما در میان بگذارم.
- بسیار خوب بگوئید.
- آن افغانی که اسمش نصراله است و بقیه افغانها به او خیلی احترام میگذارند، دیدی؟ آنرا میگویم
- آری دیدم
- او یک کمونیست کافر است. او را میشناسم، در جنگ با برادران جهادی فرمانده یک تانک بود. نماز خواندنش، دروغ است. اگر تنها بود ( با خشم و نفرت ) با همین دستهایم او را میکشتم.
- بسیار خوب متشکرم از اطلاعاتی که دادی فردای آن شب بدلیل اعلام عدم رضایت من از کار این نیروی طالبانی، او را از جزیره اخراج کردند.
نصراله بسیار کار میکرد. دقیق بود و بسیار منظم و مورد احترام خاص هموطنانش به گونهای که حتی یک سرهنگ جهادی فراری از دست طالبان، نیز احترام زیادی برای او قائل بود. ولی هنوز او را دشمن میدانست. نصراله بهدلیل کار سنگین در جزیره بیمار بود و امکان مالی برای درمان را نداشت و نه زمان آن را.
انبار شیفت شب مستقل بود و در اختیار قرارداشت. دو بند از یک سرود قدیمی را که به روی درب انبار وسائل جوشکاری از داخل نوشته بودم. چون قرار نبود کسی جز من مسئول آن باشد. فردای اخراج افغانی آدم فروش کلید درب انبار را به نصراله دادم، و به او گفتم : شما لازم نیست کار کنید. از این به بعد مسئول انبار هستید. برو به ارت برس. در حالیکه کلید را میگرفت با شگفتی گفت : مدیران شرکت با کار شما موافق نیستند.
- مسئول شب من هستم، تازه کسی هم متوجه نمیشود.
- در بازگشت از انبار، چشمانش میدرخشیدند و خستگی و بیماری را فراموش کرده بود. یک شادی و نشاط چهرهاش را حالت داده بود. وقتی قدم میزدم بهطرفم آمد.
- میبخشید یک سوال داشتم
- بفرمائید.
- چرا این مسئولیت را به من دادید؟
- چون برادر من هم در مهاجرت است. و اسمش نصراله است.
- با تردید نگاهم کرد.
- آن دو بند سرود ... روی درب انبار را، شما نوشتهاید؟
- بله
او تحصیل کردهی اتحاد جماهیر شوروی بود. چون تحت تعقیب طالبان بود، خودش را به این جزیره جهنمی رسانده بود. کار این زحمتکشان، جزیره را صنعتی کرده بود. او میگفت : این مدیر پروژه بیش از یک سال شبانه روزی 23 ساعت از کارگران افغانی کار میکشید. غذا را در حال کارکردن میخوردند. زیرا بتنریزی با امکانات ناچیز جزیره و منطقه و زمانبندی تعیین شده برای پروژه، نمیباید متوقف گردد. تنها یک ساعت در 24 ساعت زمان استراحت داشتند. به آنها غذا نمیدادند. یکی از آنها نوبتی به بوشهرمیرفت و نان و حلوایی تهیه میکرد. اکثراً بیمار میشدند. در این صورت بدون درنگ با قایق از جزیره اخراج میشدند، بدون هیچ همیاری آنهم در آن گرما و شرجی کشندهی جنوب. و همیشه چند داوطلب افغانی در اسکلهی سکوساز، برای کار در جزیره در لیست انتظار بودند. این کارگران مهاجر در حکم کارگران یک بار مصرف بودند برای پروژه بزرگ برادران مسخ شدهی خط امامی و چپ رادیکال. من تصور نمیکنم، نظام بردهبرداری مصر و رم باستان هم به این شدت بردگان را استثمار کرده باشند. مدیر پروژه (یکی از ده فرزند یک کارگر صنعت نفت جنوب) بابت این " مدیریت صنعتی " یک بورسیه در کره جنوبی دریافت کرد. (بخوانید، بابت مسخ شدنش و تبدیل شدن به یک جلاد طبقه کارگر)
آری کار انسان را میسازد. ولی کار در جهت یک زندگی انگلی، انسان را مسخ و به یک کنهی ضد بشری تبدیل میکند.
